پارت چهل و چهارم :

نگار همینطور که ترانه میخواند سری به نشانه ی تایید جنباند و نگاه نمناکش را به خیابان دوخت. لبانش میخندید و دلش لبریز حسی عجیب بود اما چشمانش حال دلش را فریاد میزد و این حال تا بعدازظهر هم گریبان‌گیرش بود.
ساک کوچک سینا کنار اتاق آماده بود. چند دست لباس و دفترچه نقاشی و مدادشمعی کل فضای مختصر ساک را پر کرده بود. نگار موهایش را زیر گیره ی طلایی جمع کرد و از گوشه‌ی چشم نگاهی به عزیزه انØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    ویدا جان رخصت بده من دو دقیقه با نگار تنها باشم😎

    ۶ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    رخصت 😁💝

    ۶ ماه پیش
  • مبینا

    0

    حاضر بودم هر کسی بفهمه سینا رو میبرن بهشت اما شهاب نفهمه...دارم جای نگار خجالت میکشم

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    اوه الان شهاب میفهمه نگار داره کجا میره

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله متاسفانه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️